کنگره برای من چه کرد ومن برای کنگره چه کردم.
دلنوشته همسفر زهرا ش در مورد کنگره برای من چه کرده است ومن برای کنگره چه کرده ام؟
لژیون همسفر الهه - کــــنــــگــــره 60 |
دلنوشته همسفر زهرا ش در مورد کنگره برای من چه کرده است ومن برای کنگره چه کرده ام؟
گاهی گردش پرگار تقدیر٬ در دست تو نیست!
باید بنشینی و نظاره کنی..
اما "مرکـــز" را که درست انتخاب کرده باشی،
"دلت قرص باشد"؛ دیگر هر چه می خواهد بچرخد.. ..
بچرخد
و بچرخد..
به نام خدایی که عاشقی اش دل می خواهد، نه دلیل...![]()
خانم سودابه... کمک راهنمای عاشقی که برای پایه گذاری کنگره 60 شعبه اصفهان به خصوص بخش همسفران پا به پای بزرگان دیگر زحمت بسیار کشیدند.
و چند روز گذشته، شاهد حضور ایشان در شعبه اصفهان بودیم،و فرصتی دست داد تا با ایشان مصاحبه ای داشته باشیم.
ما هم وقت را غنیمت شمردیم و پای سخنان خانم سودابه عزیز نشستیم.
از شما دعوت می کنیم تا در این مصاحبه با ما همراه باشید، بدون شک خواندنش خالی از لطف نخواهد بود...

کنگره تنها جایی ست که می توانم بگویم به راحتی، پست ترین آدم ها و زشت ترین آدم ها و هر که شما فکرش را بکنید می پذیرد. همان حرفی که خداوند می زند.
می گوید:
هر آنچه هستی بازآ...
اگر هزار بار هم توبه کردی و توبه ات را شکستی، برگرد،
من دوستت دارم.
کنگره، جهنمی است که، از آن درهای بهشت دیده می شود...
در ادامه مطلب بخوانید...
پانته آی عزیز...همسفر کوچولویی که تازه پا به این دنیا٬ و کنگره ۶۰ و لژیون ما گذاشته...!!!
پانته آ کوچولو، تو پر از عشقی، پر از خوبی،
اون لبخند قشنگت آدمو یاد خدا می اندازه.....

عزیز من، مواظب خوبی هات باش...
ما رو ببین، هی قد کشیدیم و قد کشیدیم، شدیم آدم بزرگ...
آدم بزرگ هایی که گاهی گم می شن، بی طاقت می شن، سر هیچ...
آدم بزرگ هایی که گاهی یادشون می ره، خلیفه ی خدا روی زمینند ...
یادشون می ره،خدایی هست که اون ها رو می بینه...
خدایی هست که چشم به اون ها دوخته، خدایی که هرگز از ما ناامید نمیشه،
اما ما چی؟ گاهی از خدا به اون عظمتش ناامید می شیم...
عزیز من، مواظب خوبی هات باش...
مواظب باش، گاهی تو هیاهوی زمین، خدا رو گم می کنی،
اما مطمئن باش اون تو رو گم نمی کنه
با نشونه هاش هر لحظه باهات حرف می زنه،
که روی زمین به این بزرگی، احساس غربت نکنی
یادت نره ، وقتی بزرگ شدی، تو هر لحظه از زندگیت، ممکنه شکست بخوری، ممکنه زمین بخوری، اما بازم بلند شو...بازم ادامه بده و بدون همیشه برای دلسرد شدن زوده...!
و تا لحظه شکستت به خدا ایمان داشته باش، اون وقت می بینی که اون لحظه هرگز نمی رسه...
اصلاً چرا دارم این ها رو بهت می گم، خودت آروم آروم قد می کشی، بزرگ می شی، همه چیز و یاد می گیری...

پس تا اون موقع بخند...
هر بار که تو می خندی ٬ تعادل این شهر به هم می خوره...
اما بخند...
زندگی را برای از نو ساختن بهانه ای باید....
|
|
چند روز است که با غم دست به یقه شده ام،
آدرس تو را از من می خواست
پیچاندمش!
رفت،پدرش را آورد سرم،ناامیدی بود.
راستی عشق هم بهانه قلبت را می گرفت، گله داشت از چشمانت
می گفت سقف خانه ام چکه می کند!
کی می شود باران گریه بند بیاید؟
گیر داده بود شش دانگ دلت را به نامش کنم،
می گفت چند روزی ست غم مدعی خانه دلت شده است!
و دیر بجنبی اثاث عشق را در کوچه می ریزد.
قول داده ام دلت را برایش قیمت کنم.
تقصیر دل توست ماه شب های خدا
از بس زیباست
غم و شادی و عشق و امید هر شب و روز دعوا دارند سر داشتنش!
به هر کدام رو بدهی هوا برش می دارد.
من که بی هوا قول دلت را به امید داده ام
اما انگار غم از همه قلدر تر است.
اما من می گویم دوره ی قلدری سر آمده است...!
دلیل نمی شود...
دلیل نمی شود به بهانه غم ٬عشق را برنجانی، بی انصافی ست
اکنون که غم شهر چشمت را تسخیر کرده است
می دانم که صد سال هم اگر غم شهر قلبت را نشانه برود
باز هم لشکری از عشق فراهم خواهی کرد.
می دانم اگر غم های دنیا
از شمارش انگشتان دستت هم بیشتر شوند
باز تنها عشقی به اندازه دو چشمت کافی ست
برای شکستن حصار غم.
بند را باز کن، قرق را بشکن ...
مگر نه این است که زندگی ارزش دویدن را دارد،
حتی با کفش های پاره؟
می دانی چیست تندیس روشن شب های مهتابی خدا؟
من یک نفر را می شناسم که آسمان و کویر و باران ،
زیر پای نگاه اوست
کسی که همیشه به یاد من و توست...
یک نفر که آسمان و زمین، من و تو،همه و همه
گوشهایشان را تیز کرده اند تا صدایش را بشنوند.
یک نفر که وقتی بخواهد بارانی از عشق و امید بر دلت می باراند.
اما همه ،چه من که قول دلت را بی هوا به امید داده ام،
و چه تو که این روز ها به غم رو داده ای
یادت نرود که دلمان برای خدا می تپد
خدایی که این روز ها سرگرم ساختن رنگین کمانی
برای باران چشمان توست.
دلم نمی آید نگویم...
آیا یک ذره خدا برای شکستن شکست هایت کافی نیست؟
قول بده تندیس شب های مهتابی خدا !
قول بده ، دستت را از آسمان خستگی برداری و دست به نور بدهی.
قول بده شب دلت را به خدا بسپاری
قول می دهم صبح که از خواب برخیزی در محضر خدا
خداوند سند خانه دلت را به نام عشق زده است.
باور کن خدا به دلت باریده است،
آبی آسمان افتاده دنبالت، تعقیبت می کند !
دور و برت را خوب نگاه کن،
هر کجا بروی آسمان آبی ست
چشم هایت کو؟ چشم های تو کو؟
نگاه کن.....خدا به تماشا ایستاده است.
به تماشا ایستاده است تا ایستادگی ات را ببیند.
سرت را بالا بگیر...
بگذار همه بشنوند صدایت را...
من که دست هایم را آماده کرده ام
آماده کرده ام برای تا خدا بردن
برای تو...
کاش صبور باشی...
ای کاش صبور باشی...
کسي که همه کس و کارش خداست...
کسي که براي خدا نامه مي نويسد...
کسي که با خدا غذا مي خورد...
کسي که با خدا قدم مي زند...
کسي که با خدا فکر مي کند وهمیشه با خداست...
کسي که با خدا مي خندد و اشک هاش پيش محضرش جاريست...
کسي که مي گويد عشق را دوست دارم چون بوي خدا را دارد و کسي که هر روزش خدايي است : او نماينده خدا بر روي زمين است .

او به راستي اشرف مخلوقات است و خدا به اوعشق مي روزد !
خدا رحيم بودنش را بر او تمام مي کند !
امروز به راستي بر سر او از آسمان طلاي محبت و توجه و عشق خدا مي ريزد !
سينه اي که عشق به خدا دارد بايد از کينه پاک شود !
دلي که عشق به خدا داشته باشد بايد هر لحظه عاشق باشد !
چشماني که مال دوست خداست خشم و اخم ندارد !
لبي که مال بنده و عبد خداست زشتي نمي گويد !
دستاني که از آن فرستاده خداست از صبح به عشق و عشق بازي و محبت و تکثير زيبايي مشغول است .
پاهايي که مال اشرف مخلوقات است جز به حق و جز به عشق و جز به موفقيت قدم از قدم بر نمي دارد !
ذهني که از آن خداست زيبا انديش است زيرا همنشين و معشوقي خاص دارد ! عالم محضر خداست !
در محضر خدا باکلاس لباس بپوشيم ! با کلاس حرف بزنيم ! باکلاس رفتار کنيم و باپرستيژ زندگي کنيم و اگر زندگي خواست کمر ما را خم کند خم به ابرو نياوريم زيرا...
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم ؟
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
نقطه آغاز همین امروز است . ![]()
*هیچ گونه سختی ومرارتی نیست که عشق نتواند برآن چیره شود .*
*هیچ گونه بیماری ومرضی نیست که عشق نتواند آن را شفادهد . *
*دری نیست که عشق نتواند بازش کند. *
*هیچ دریا ودریاچه ای نیست که عشق نتواند روی آن پل بزند . *
*دیواری نیست که عشق نتواند آن را فروریزد .*
وهیچ گناهی نیست که عشق نتواند آن راببخشد مهم نیست که مشکلات ومصائبتان تاچه حد شدید وزیادهستند.چقدرناامید هستید .چقدر گرفتار مخمصه هستید .چقدرسردرگم وپریشان خاطر هستید.چقدراشتباهات بزرگی مرتکب شده اید.یک ذره عشق ومحبت همه اینها رابرطرف می سازد.واگر بتوانید آنقدر که باید عشق ومحبت داشته باشید ،خوشحالترین وقویترین فرد دنیاخواهید بود.
بگذارید خانه دلتان گشاده تر شود .نقطه آغاز همین امروز است .![]()

احتیاجات من ...ǃ و ... خدا
روزی یک عارف صوفی، بسیار فقیر، گرسنه ، از همه جا رانده و خسته از سفر، به همراه تعدادی از شاگردانش ٬شب هنگام به دهکده ای رسید. ولی مردم دهکده که آدم های بسیار متعصبی بودند آن ها را نپذیرفتند و به آن ها سر پناهی ندادند.آن شب هوا سرد، و او گرسنه و خسته بود. لباس کافی هم به تن نداشت ٬ از این رو از سرما می لرزید. او بیرون دهکده زیر درختی نشست. شاگردان و مریدانش هم با حالتی غمگین٬ افسرده و بعضی حتی خشمگین آن جا نشسته بودند.
در این هنگام او به دعا کردن پرداخت و خطاب به خداوند گفت:
"تو عالی هستی...!تو همیشه هر آن چه من احتیاج دارم به من عطا می کنی."
این دیگر غیر قابل تحمل بود. یکی از مریدان گفت: صبر کنید٬ دیگر دارید زیاده روی می کنید...!مخصوصا در چنین شبی. این حرف های شما کذب است..!ما گرسنه و خسته هستیم ٬ لباس کافی به تن نداریم و شب سرد هم دارد از راه می رسد٬
حیوانات درنده دارند این اطراف پرسه می زنند...و
ما را از دهکده بیرون رانده اند. پس برای چه خدا را شکر گزاری می کنید؟ منظورتان از این که "
تو هر آن چه که احتیاج دارم به من عطا می کنی چیست؟
عارف گفت: دقیقا منظورم همین است. باز هم تکرار می کنم:
خداوند هر آن چه که من احتیاج دارم به من عطا می کند. من امشب به فقر احتیاج دارم ٬محتاجم که رانده شوم٬ امشب احتیاج دارم که گرسنه باشم٬ در خطر باشم. در غیر این صورت خداوند ٬امشب این چیزها را به من نمی داد.حتما نیازی وجود دارد. من محتاجم و باید شکرگزار باشم. او همیشه مراقب نیازهای من است.
او عالی است...
چون همسفر عشق شدی ٬مرد خطر باش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

وقتی صبرت تمام می شود٬ نرو...
وفا تازه اینجاست که معنا می یابد.
که بمانی٬پا به پای کسی که روزی همپای تو٬تمام پیچ و خم های مسیر زندگی را می پیمود....
اما امروز پاهایش از رفتن باز مانده....بیمار است و ناتوان.
بمان و ببین معجزه دستان خداوند را...! که اگر تمام دنیا بگویند نه..! نمی شود...!
اما او که بخواهد می شود...! شک نکن.
که معجزه ها خواهی کرد با عشق و عقل و ایمانت...
نترس...
دست در دست خداوند داری٬
حتی اگر در مسیر پیش رویت از آتش رد شوی...نترس
باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد گاهی بهشت در دل آتش فراهم است
به او اعتماد کن...همسفر
و اگر رفتی٬ شک نکن...!
شک نکن که خدا تو را برگزیده است
که این سفر٬ سفر یقین است....
-------------------------------------------------------------
به وبلاگ همسفران عشق (وب لژیون همسفر الهه) خوش آمدید...![]()
|
|
BLOGFA.COM |
|